سيد صادق سجادى

270

تاريخ برمكيان ( فارسى )

حالت غضب نتوانستم كه اظهار كنم كه مرا از تو حمل مانده است . دانستم كه اگر اين سخن درين معرض بگويم استوار ندارد و داند كه من بهانه مىكنم تا مرا به كسى نبخشد « 1 » ؛ و ترسيدم كه قيصر در غايت خشم بود نيايد كه به من ايذايى رساند و آزارى بليغ كند . چون به خانهء مطرب آمدم چند شب بگذشت . خواست كه با من نزديكى كند . من او را از حال حمل خود اطلاع بخشيدم « 2 » و او را از حمل فرزند قيصر خبر كردم . در زمان از من دور شد و گفت تو دختر منى ، و مرا تعظيم بسيار كرد . ديگر روز برفت و ملك روم را از آن حمل اطلاع كرد كه او را قيصر گويند . قيصر را محافظت دختر و حلال‌خوارگى او خوش آمد و فرمود يكى از محرمان را كه او را نيك محافظت كن ، چون فرزندى بزايد مرا خبر كنى . بعد از چند روز مادر من بزاد . مطرب برفت و قيصر را بشارت داد . قيصر گفت كه در آن فرزند غمخوارگى به واجبى كند و اين حال از خلق مستور دارد و اهل بيت خود را به كلى منع كند كه هيچ آفريده را از اين حال خبر نكند كه زيان دارد و در چشم بزرگان « 3 » ملك ، سبك‌رو و كم‌عقل و شتاب‌زده و بىخبر نمايد « 4 » و اين فرزند را تهمت افتد و خلق در زبان گيرند كه اين فرزند صحيح النسب هست يا نه « 5 » . تو چندگاه او را و مادر او را به محافظت نگاه‌دار تا من انديشهء صافى كنم كه او را چگونه آشكار مىبايد كرد و در خانه مىبايد آورد . هم در آن نزديكى مطرب در مقام سرحد ، نامزد شد و مرا و مادر مرا در خانه نگذاشت ، كه غمخوارگى ايشان در غيبت من « 6 » نخواهد شد و مرا و مادر مرا با خود به لشكر برد . چون صفوف در برابر هم جنگ پيوستند ، مطرب منهزم شد . من و مادر من « 7 » به دست خصمان بند افتاديم . مادر مرا و مرا « 8 » بنده كردند « 9 » و به دست بازرگانان « 10 » فروختند . چون غلام رومى قصّهء حال خود تمام بگفت ، جعفر مسرور و مبتهج گشت و گفت تو

--> ( 1 ) . اساس به جاى « به . . . نبخشد » دارد : تا مرا بكشى . ( 2 ) . ك : از حال خود خبر و اطلاع بخشيدم . ( 3 ) . ك : من در چشم بزرگان . ( 4 ) . ك : نمايم . ( 5 ) . ك : نيست يا هست . ( 6 ) . اساس : - من . ( 7 ) . اساس : - من . ( 8 ) . اساس : - مرا . ( 9 ) . اساس : كرده‌اند . ( 10 ) . اساس : بازرگان .